بامردي كه در حا ل عبور بود برخورد كردم
اوو!! معذرت ميخوام من هم معذرت ميخوام دقت نكردم
ما خيلي مؤدب بوديم ، من واين غريبه خداحافظي كرديم وبه راهمان ادامه داديم
كمي بعد آنروز، در حال پختن شام پسرم خيلي آرام كنارم ايستاد
همينكه برگشتم به او خوردم وتقريبا'' انداختمش '' اه !! ازسرراه برو كنار''
بااخم گفتم قلب كوچكش شكست ورفت نفهميدم كه چقدر تند حرف زدم
وقتي توي تختم بيدار بودم صداي آرام خدا در درونم گفت
وقتي با يك غريبه برخورد ميكني ، آداب معمول را رعايت ميكني
اما با بچه اي كه دوست داري بد رفتار ميكني برو به كف آشپزخانه نگاه كن
آنجا نزديك چند گل پيدا ميكني آنها گلهايي هستند كه او برايت آورده است
خودش آنها را چيده: صورتي و زرد و آبي آرام ايستاده بود كه سورپرايزت بكنه
وهرگز اشكايي كه چشماي كوچيكشو پر كرده بود نديدي!
در اين لحظه احساس حقارت كردم واشكام سرازيرشدند
آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم بيدار شو كوچولو ، بيدار شو اينا گل ها ين كه تو برام چيدي؟
او خنديد— اونارو كنار درخت پيدا كردم ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن
ميدونستم دوستشون داري ، مخصوصا'' آبيه رو گفتم پسرم واقعا'' متاسفم ازرفتاري كه امروز داشتم نميبايست اونطور سرت داد بكشم
گفت :اشكالي نداره من به هر حال دوستت دارم گفتم :من هم دوستت دارم پسرم و گلهارو هم دوست دارم ، مخصوصا'' آبيه رو ![]()
-------------------------------------------------------------------
فردی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند همه گرسنه نا اميد و در عذاب بودند هر کدام قاشقی داشت که به ديگ می رسيد ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند عذاب آنها وحشتناک بود !
آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان می دهم او به اتاق ديگری که درست مانند اولی بود وارد شد ديگ غذا ... جمعی از مردم ... همان قاشقهای دسته بلند ... ولی در آنجا همه شاد و سير بودند آن مرد گفت : نمی فهمم !!! چرا مردم اينجا شادند در حالی که در اتاق ديگر بد بختند؟ با آنکه همه چيزشان يکسان است؟![]()
خداوند تبسمی کرد و گفت : خيلی ساده است در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند هر کسی با قاشقش غذا در دهان ديگری می گذارد چون ايمان دارد که کسی هست که در دهانش غذايی بگذارد![]()
×××××××××××××××××××××××
يه جوك هم در آخر بگم حال گرفته از اينجا نريد!![]()
زن جوانی که هنگام فوت شوهرش بسیار بی تابی می کرد و به سر و روی خود میزد ، دستور داد روی سنگ قبر بنویسند : عزیزم اندوه من آنقدر زیاد است که از تحمل آن عاجز هستم ، چند ماه بعد که حال و هوایش عوض شد و از خیل خواستگاران یکی نظرش را جلب کرده بود ، به گورستان رفته و جمله را چنین تکمیل کرد : عزیزم اندوه من آنقدر زیاد است که از تحمل آن بتنهائی عاجز هستم !!!! ![]()
حتما در خاطر همه ما لحظاتی ثبت شده اند که بچه ای در حال لبخند زدن و خندیدن است و دل همه ما غش می کنه وقتی که اون بچه از خنده ریسه می ره.
همین مساله هم برای بزرگترها اتفاق می افته و تنها تفاوتش در اینه که معصومیت بچه ها خندشون رو به دل هر فردی می شونه. حال شاید بزرگترها وقتی می خندن از ته دل نباشه و با به مصلحت و یا اجبار باشه!
اما حتی اونا هم وقتی از ته دل می خندن و شادی می کنن به دل می شینه. ![]()
حالا اگه این افراد از کسانی باشن که دوستشون داریم که دیگه نور علی نور میشه. وقتی بچه آدم می خنده (و یا عشق آدم که هر کسی می تونه باشه اعم از همسر و پدر و ... ) فکر نمی کنم هیچ مادر و یا پدری راضی بشن در ازای دریافت مبلغی هر چند میلیاردی اون لحظه ای که فرزندشون داره از خنده ریسه می ره رو بفروشن!؟ ![]()
![]()
اما تا حالا چند بار شده از مقدار کثیری از دارایی که اندوخته کردیم بگذریم که یه فردی رو که عاشقش هستیم از ته ته دلش، اونجا که دوست داریم جامون باشیم، بخندونیم؟! ![]()
آیا شده مثلا انگشتر دستمون رو بفروشیم و بریم برای پسرمون یه کادوی عالی بخریم که وقتی ببیندش برق شادی تو چشماش نمایان بشه؟!
آیا این کار خلاف آداب تربیت و یا روابط همسر داری است؟!![]()
