تبليغاتX
اوج

اين هفته يك شنبه مطلبي ننوشتم چون وقت نشد! حالا چرا وقت نشد؟! چون كه به علت مسلم بودن حق انرژي هسته اي تحريم بر روي صنعت هواپيمايي تاثير به سزايي گذاشته و حجم كاري ما هم بطبع اين موضوع افزايش يافته. خلاصه اينكه نه وقتش رو داشتم و نه حال نوشتن! اما حالا چرا امروز دارم مطلب مي نويسم؟! چون امروز دومين سالگرد ازدواجم هست. اما هر موقع ياد روزهاي عقدم مي افتم به جاي خوشحالي ترجيح مي دم كه اصلا بهش فكر نكنم! و اونم تنها به يك دليل!؟ همه ما انسانها خصوصيات خوب داريم و بد كه خب اين خوبي و بدي هم نسبي است. يعني يك فردي هست كه با يك خصوصيت من مشكلي نداره و ديگري هم هست كه اين خصوصيت ناراحتش مي كنه. اينا زياد مهم نيست و راه حلهاي مختلفي هم براش پيدا مي شه مثل سعي در اصلاح رفتارها و يا عدم ارتباط با اونهايي كه با ما جور نيستن. اما رابطه با بعضي ها از روي اجبار است و چقدر هم عذاب آور مي شه وقتي كه اين اجبار روح و روان را نشونه بگيره! روز عقد از اون روزهاي فراموش نشدني است و معمولا اتفاقات اون روز در ذهنها حك مي شه بخصوص براي عروس و داماد. كه متاسفانه قسمت ثبت خاطرات مغز من هم از اين قانون پيروي مي كنه و صحنه به صحنه اون روزها رو يادم مياد. من خودم باعث رنجش خيلي ها شدم. اما همواره سعي كردم به نحوي از دلشون در بيارم و معذرت خواهي كنم. همواره از وقتي خودم را شناختم سعي كردم وقتي كنار ديگران هستم لحظات خوبي را با آنها داشته باشم و اگر هم نتونستم سعي كردم حداقل لحظه اي را ثبت نكنم! اما در اين كره خاكي فردي هست كه در يكي از عزيزترين لحظات زندگيم كاري كرده كه متاسفانه به علت مهم بودن اين روز كه همان روز عقدم هست همواره كارش در ذهنم هست و همواره آهي را بدرقه خاطره اي مي كنم كه برايم ثبت كرده. اون فرد را نه به خدا مي سپارم و نه نفرينش مي كنم. فقط اميدوارم روزي متوجه كارهايش بشود و بيش از اين توشه آخرت جمع نكند! از خدا هم مي خوام كمكم كنه اين لحظات از ذهن من پاك بشن. يكي از دعاهايي كه همواره از خداوند طلب مي كنم اين هست كه "خداوندا كمكم كن بديهايم براي خودم باشد و بس. كمكم كن اين بديهاي اكتسابي باعث رنجش ديگري نشود و هيچ وقت نگذار بديهايم در ذهن كسي به عنوان خاطره ثبت شود".
نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/31  توسط اوج  | 


استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند. آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد" استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟" شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا" استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است" شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست. شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟" استاد پاسخ داد: "البته" شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ " شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند. مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد" شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد." در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟" زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست." و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید. نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !
نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20  توسط اوج  | 


هنگام عبور و خواندن سايتهاي مختلف دو داستان برام جالب و جذاب بود. با كسب اجازه از نويسنده اين مطالب كه نمي دونم كي بود و فراموش هم كردم كه از كدام سايت آنها را برداشتم.

 بامردي كه در حا ل عبور بود برخورد كردم

 اوو!! معذرت ميخوام من هم معذرت ميخوام دقت نكردم

ما خيلي مؤدب بوديم ، من واين غريبه خداحافظي كرديم وبه راهمان ادامه داديم

كمي بعد آنروز، در حال پختن شام پسرم خيلي آرام كنارم ايستاد

 همينكه برگشتم به او خوردم وتقريبا'' انداختمش '' اه !! ازسرراه برو كنار''

بااخم گفتم قلب كوچكش شكست ورفت نفهميدم كه چقدر تند حرف زدم

وقتي توي تختم بيدار بودم صداي آرام خدا در درونم گفت

وقتي با يك غريبه برخورد ميكني ، آداب معمول را رعايت ميكني

 اما با بچه اي كه دوست داري بد رفتار ميكني برو به كف آشپزخانه نگاه كن

آنجا نزديك چند گل پيدا ميكني آنها گلهايي هستند كه او برايت آورده است

خودش آنها را چيده: صورتي و زرد و آبي آرام ايستاده بود كه سورپرايزت بكنه

وهرگز اشكايي كه چشماي كوچيكشو پر كرده بود نديدي!

 در اين لحظه احساس حقارت كردم واشكام سرازيرشدند

 آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم بيدار شو كوچولو ، بيدار شو اينا گل ها ين كه تو برام چيدي؟

او خنديد— اونارو كنار درخت پيدا كردم ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن

 ميدونستم دوستشون داري ، مخصوصا'' آبيه رو گفتم پسرم واقعا'' متاسفم ازرفتاري كه امروز داشتم نميبايست اونطور سرت داد بكشم

 گفت :اشكالي نداره من به هر حال دوستت دارم گفتم :من هم دوستت دارم پسرم و گلهارو هم دوست دارم ، مخصوصا'' آبيه رو

-------------------------------------------------------------------

فردی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند همه گرسنه نا اميد و در عذاب بودند هر کدام قاشقی داشت که به ديگ می رسيد ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند عذاب آنها وحشتناک بود !

آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان می دهم او به اتاق ديگری که درست مانند اولی بود وارد شد ديگ غذا ... جمعی از مردم ... همان قاشقهای دسته بلند ... ولی در آنجا همه شاد و سير بودند آن مرد گفت : نمی فهمم !!! چرا مردم اينجا شادند در حالی که در اتاق ديگر بد بختند؟ با آنکه همه چيزشان يکسان است؟

 خداوند تبسمی کرد و گفت : خيلی ساده است در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند هر کسی با قاشقش غذا در دهان ديگری می گذارد چون ايمان دارد که کسی هست که در دهانش غذايی بگذارد

 ×××××××××××××××××××××××

يه جوك هم در آخر بگم حال گرفته از اينجا نريد!

 زن جوانی که هنگام فوت شوهرش بسیار بی تابی می کرد و به سر و روی خود میزد ، دستور داد روی سنگ قبر بنویسند : عزیزم اندوه من آنقدر زیاد است که از تحمل آن عاجز هستم ، چند ماه بعد که حال و هوایش عوض شد و از خیل خواستگاران یکی نظرش را جلب کرده بود ، به گورستان رفته و جمله را چنین تکمیل کرد : عزیزم اندوه من آنقدر زیاد است که از تحمل آن بتنهائی عاجز هستم !!!!

نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/13  توسط اوج  | 


حتما در خاطر همه ما لحظاتی ثبت شده اند که بچه ای در حال لبخند زدن و خندیدن است و دل همه ما غش می کنه وقتی که اون بچه از خنده ریسه می ره. همین مساله هم برای بزرگترها اتفاق می افته و تنها تفاوتش در اینه که معصومیت بچه ها خندشون رو به دل هر فردی می شونه. حال شاید بزرگترها وقتی می خندن از ته دل نباشه و با به مصلحت و یا اجبار باشه! اما حتی اونا هم وقتی از ته دل می خندن و شادی می کنن به دل می شینه.

 

حالا اگه این افراد از کسانی باشن که دوستشون داریم که دیگه نور علی نور میشه. وقتی بچه آدم می خنده (و یا عشق آدم که هر کسی می تونه باشه اعم از همسر و پدر و ... ) فکر نمی کنم هیچ مادر و یا پدری راضی بشن در ازای دریافت مبلغی هر چند میلیاردی اون لحظه ای که فرزندشون داره از خنده ریسه می ره  رو بفروشن!؟

اما تا حالا چند بار شده از مقدار کثیری از دارایی که اندوخته کردیم بگذریم که یه فردی رو که عاشقش هستیم از ته ته دلش، اونجا که دوست داریم جامون باشیم، بخندونیم؟!

آیا شده مثلا انگشتر دستمون رو بفروشیم و بریم برای پسرمون یه کادوی عالی بخریم که وقتی ببیندش برق شادی تو چشماش نمایان بشه؟! آیا این کار خلاف آداب تربیت و یا روابط همسر داری است؟!

دیروز همین طور که خوابیده بودم دیدم یه مورچه داره سعی می کنه از ریشه های فرش خودش رو به مقصد برسونه. در صورتی که یه مقدار اون طرفتر فرش بود که راحتر حرکت کند و این ور هم سرامیک که کاملا صاف بود. فکر کردم در خیلی از کارها می شه با یه خورده جابجایی و امتحان کردن یه مسیر دیگه، سریع تر و راحت تر به مقصد رسید.
نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06  توسط اوج  |