تبليغاتX
اوج

يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه!

صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوستهای صميميش (مونث) بمونه.

شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوستهای زنش زنگ ميزنه ولی هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن !!

يه شب آقای خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتی مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوستهای صميميش (مذكر) بمونه.

خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوستهای شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تای ديگه حتی ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!!

نتيجه اخلاقی: يادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری هستند !!!

توی اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتی همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روی يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردی كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع می كنه به صحبت و ...بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن.
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
مرد: آره !

زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم

 اينجا يه كت چرمی خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟

مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره!
زن: من يه سری هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. !يكيشون خيلی قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود!!!
مرد: باشه. ولی با اين قيمت سعی كن ماشين رو با تمام امكانات جانبی بخری !
زن: عاليه. اوه  يه چيز ديگه  اون خونه ای رو كه قبلا ميخواستيم بخريم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره!؟
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندی !!!
زن: خيلی خوبه. بعدا می بينمت عزيزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ
بعدش مرد يه نگاهی به آقايونی كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسی

نميدونه كه اين موبايل مال كيه ؟!

نتيجه اخلاقی: هيچوقت موبايلتونو جايی جا نذارين !!

 يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنمزن از خوشحالی پريد بالا و گفت:

چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم.

فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دستهای زن ظاهر شد. حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه.

مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:

اين خيلی رمانتيكه ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد …

بنابراين خيلی متاسفم عزيزم آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.

فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!

نتيجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند !!!

 

نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17  توسط اوج  | 


يه چند وقت پيش خودم يه قراري گذاشتم و گفتم از اين به بعد بنده هر يكشنبه مطلب مي نويسم. اما الان مي گم من گفتم؟! اصلا من كي همچنين حرفي زدم؟! خلاصه از الان انكار كردن رو تمرين مي كنم شايد روزي مدير يا وزير شدم!!! حالا اينكه چرا منكر اين قضيه شدم يكي از دلايلش اينه كه اين اينترنت اداره هر موقع دلش بخواد قطع مي شه و بنده نمي توانم مطلبي را در روز مقرر ارسال كنم. خلاصه اينه از اين به بعد هر موقع تونستم مطلب مي نويسم. روز جمعه هفته پيش به همراه خانواده خواهرم رفتيم براي ديدن يك كنسرت در كرج كه در آن هر دو خواهرزاده ام كه يكي 13 سال و ديگري 9 سال دارد، در آن به هنرنمايي پرداخته و پيانو مي زدند. در طول كنسرت يك مساله ذهنم را كاملا مشغول كرده بود و آن اينكه اگر اين دو در يك كشور ديگر مثل آمريكا بودند با الان چه فرقي داشت؟! الان كه اينجا هستن اين امكانات رو داشتن: 1- رهبر اركستر يك پسر جوان بود كه فكر مي كنم حدود 26 سال سن داشت كه واقعا به كارش عشق مي ورزيد. كار كردن با يك گروه 50 نفره كه ميانگين سني آنها 11 سال مي شود كار هر كسي نيست. علاوه بر اينكه براي برگزاري اين كنسرت كلي دوندگي كردن تا مجوز بگيرن! 2- سالني كه گرفتن بيشتر شبيه يه خرابه بود تا جايي براي برگزاري يك اثر هنري! زيرا براي 2 شب همين مخروبه 4 ميليون تومان گرفته بودند. در آمدي كه از فروش بليط هم كسب كردن فكر مي كنم جمعا 3 ميليون بود. در نظر هم بگيرين كه يك كنسرت فقط هزينه جا ندارد! 3- افرادي كه در آنجا حضور داشتن كاملا محيط را با پيك نيك اشتباه گرفته و فقط يك قليون كم داشتند. به طوري كه رهبر اركستر مجبور شد تذكر بدهد كه خواهشا اينقدر نخوريد و حرف نزنين! 4- امكانات روي سن هم جاي خود! از صندليهاي پلاستيكي و پرده كثيف و صدابرداري مزخرف و هر چيز ديگه اي كه دلتون بخواد. خلاصه تصور اينكه اگر اين كنسرت در كشور آمريكا برگزار مي شد به چه نحوي از اين گروه استقبال مي شد و چيزهايي كه در آن شب ديدم و شنيدم يه كاري كرد كه مغزم شروع كرد به Error دادن!
نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11  توسط اوج  | 


در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند. سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم! «هر مانعى = فرصتى»
نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03  توسط اوج  |