اصولا بنده روز رو در زمان كار مي بينم و كم پيش مياد كه در طول روز بيرون باشم. ديشب هم مثل خيلي ايام ديگه كه داشتم كه از سر كار بر مي گشتم خونه تو سرويس نشسته بودم و به عبارتي لم داده بود و مشغول چرت زدن بودم تا برسم به مقصد. چراغ قرمز شد و سرويس هم كم كم داشت مي ايستاد كه تو حالت خواب بيدار چشمم افتاد به يك دختر بچه حدود 5 سال. خيلي قيافه معصومانه داشت و تقريبا هم زيبا بود. محو قيافه معصومانش بودم كه يهو ديدم دستش كبريته و داره با جعبه كبريتها مثل اينكه عروسكهاش هستند بازي مي كنه! مثل برق گرفتها تو جام نشستم و ديدم همراه با يك خانوم چادر مشكي به سر كه اونهم كبريت دستش هست كنار خيابون ايستاده اند. چراغ كه قرمز شد اين خانوم دست دخترك رو گرفت و مشغول شد به كبريت فروشي به ماشينها. از سردي هوا گونه هاي اين خانوم كوچولو يخ زده بود و حدس هم مي زنم كه براي ترحم بيشتر مردم از هيچ گونه شال گردن و كلاه و دستكشي هم استفاده نشده بود كه سرما كاملا خودنمايي كند! 
هرچي با خودم كلنجار رفتم كه اون خانوم اگر مادر باشد كه ديگه مخم جواب نمي ده و بر فرض اينكه مادر نباشد چقدر سنگدل شده كه دختربچه اي تو اون سن و سال رو وادار به كار كردن مي كنه؟! اگر واقعا مشكلات اقتصادي اون خانواده اي كه اين دختر رو به اين دنيا دعوت كرده اينقدر مفتضح است اصلا مگر مرضه كه بچه دار بشن! 
از طرف ديگر هفته قبل از اين ماجرا هم شنيدم كه ايران براي كمك به مردم غزه يك كشتي شامل 2 ميليارد تومان يا شايد 20 ميليارد به محل اعزام كرد كه البته دست از پا درازتر برگشتن. كاري به مردم غزه و حماس ندارم. كمك به انسانها هم با هر نوع دين و مذهب و تفكري امري پسنديده است. اما هزاران هزار حديث و سفارش داريم كه بابا اول خودت بعد همسايه! وقتي تو مملكت خودمون خانواده هاي امثال اينها بسيار پيدا مي شن ديگه كمك به كشور ديگه چه معنايي دارد؟ اين 2 ميليارد تومان يعني به 1000 نفر محتاج كمك نفري 2 ميليون تومان بدن! حالا هزينه كشتي و غيره به كنار! 
هنگيدم ديگه! 
یک تشکر ویژه از کلیه دوستانی که نظر می دن و علی الخصوص افرادی که وقتی کمی دیر می کنم پیگیر می شن و جویای حال.
اگر هم بعضی از مطالب دوستان را از دست می دم دوتا دلیل داره! اول اینکه این بلاگفا بعضی وقتها خنگ می شه و نمی دونم چرا دوستان آپ می کنن نشون نمی ده! دوم اینکه اگر هم آپ دوستان رو نشون بده به علت سرعت بالای اینترنت اداره و مسائل امنیتی و حراستی و حفاظتی و ... کلیه وبلاگها جز سایتهای مبتذل به حساب آمده و فیلتر می شن! البته بعد از ساعت ۴ بعد از ظهر همین وبلاگها بچه بسیجی می شن و قابل نمایش.![]()
شنیدید می گن طرف مثل مداد می مونه! شما هم دوست دارید مداد باشید؟! داستان زیر رو بخونید و بعد قضاوت کنید.
پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟
پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :
صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.
صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.
تصمیم گرفتید مداد باشید؟!![]()
سلام به همگي 
اين سال ميلادي داره تموم مي شه و بدبختيش مال ماست! تمام اين شركتهاي طرف قرارداد دارن ميرن و يا رفتن تعطيلات و دنبال صفا سيتي اون موقع بنده و همكاران همانند اسب چاپار داريم كار مي كنيم و دنبال قطعه بوديم و هستيم براي اين ابوطياره ها! خلاصه اين وضعيت چه اون ور تعطيلات باشه و چه اين ور نقش ما مي شود آقا اسبه! ياد اون روزهايي كه كاري نداشتم بخير. 
يكي از دوستان يك داستان برام ايميل كرد خيلي خوشم اومد. براي همين آخرين پست سال 2008 رو با اين داستان خاتمه مي دم و آغاز سال 2009 ميلادي را به شما و خانواده محترمتان كه اونور آب هستيد تبريك مي گويم و اين ور آبيها هم صبر كنن تا نوروز باستاني. ![]()
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. 
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد. چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلونزن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلونزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلونزن شد. وقتیکه ویلونزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویلونزن همان جاشوا بل یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازندهی یکی از پیچیدهترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد. جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تئاتر های شهر بوستون، برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیشفروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود. 
این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتنپست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود.
نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آيا با كمي صبر و تحمل مي توانيم قدر موقعيتها را بدانيم ؟!
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد، اگر ما لحظهای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟ 
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست. 
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاک زیستن 
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار
اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم 
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم 
یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد 
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند ![]()
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات ![]()
بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم 