تبليغاتX
اوج

دو روز پيش بعد از مدتها تصميم گرفتم به يكي از دوستان سري بزنم. با عيال هماهنگ شديم و حدود ساعت 8 شب بود كه با كلي ترافيك از ميدان آزادي كه محل كار بنده مي باشد رسيديم به انتهاي ميرداماد كه محل كار اين دوستم است. اين دوست من كه كمي از من كوچكتر است حسابي خوش تيپه و از لحاظ قيافه هم خوبه. نمي دونم چي شد كه چند سال پيش يهو يك شب زنگ زد و گفت چند وقت ديگه عروسيمه!!! از اين حرفها كه بگذريم ديروز كه رسيدم مغازش كه يك مغازه فروش كيف و كفش زنانه است ديدم كه كارت ويزيت براي مغازش درست كرده كه يك طرف يك عكس جذاب از خودش بود و طرف ديگرش آدرس و اسم مغازه بود كه اسم مغازه رو هم به اسم خودش تغيير داده بود. وقتي كارت ويزيت رو ديدم اولش خوشم اومد و بعدش به شوخي بهش گفتم يهو شماره موبايلت رو مي نوشتي كه مي خواي به دخترها شماره بدي راحت باشي! اونم با كمال خونسردي پاسخ داد مگه كوري شماره رو نمي بيني!!!! 

خانوم بنده در اين لحظه شاكي شد و باز به خنده رو به خانوم دوستم گفت تو هيچي بهش نمي گي؟! اونم خيلي خونسرد پاسخ داد چي بگم!  ساکت

خلاصه رفتيم غذا گرفتيم و در حين گرفتن غذا خانوم من مدتي رو با خانوم دوستم در ماشين اونا سپري كرد. شب كه داشتيم بر مي گشتيم همسر بنده با لحني پر از تعجب گفت كه فلاني حتي از اون كارتها تو ماشينش هم گذاشته! منم براي اينكه بحث طولاني نشه گفتم خب به ما چه مربوطه! خانومم هم در پاسخ عرض كردن يعني مي خواي بگي اين دوستت دختر بازي نمي كنه! منم گفتم نه! چه ربطي داره! فلاني و اين حرفها!  

ولي بعدا هر چي با خودم سعي كردم كه دو دوتا رو چهارتا نكنم نشد كه نشد! حالا از اين بنده خدا گذشته من نمي فهمم وقتي يكي هنوز تو عالم مجردي تشريف داره چه مرضي هست كه ازدواج كنه!

نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/23  توسط اوج  | 


تا حالا فکر کردین خرما چطور بسته بندی می شه؟ عکسهای زیر روش بسته بندی رو در ایران نشون می ده! منبع هم که مشخص است و فکر کنم نیازی به توضیح هم نباشه!

نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/20  توسط اوج  | 


نمی دونم چی شد هوس کردم تو دنیای اینترنت کمی از سخنان بزرگان بهره مند بشم و در زندگی خود سعی در به کارگیری این جملات گوهر بار کنم.

خلاصه در گیر و دار پیدا کردن سایت بودم که بسیار سخن در مورد بانوان یافتم! 

و اما بشنوید این جملات گوهر بار را ...

با زنان همانطور که با کودکان سر و کار دارید رفتار کنید ولی همانطور که با ملکه صحبت می کنید با او سخن بگویید. (وایلد)

ازدواج کار خوبی است، ولی بهتر است این کار را انجام ندهید (سامبرست)

زن چون کراوات است، هم مرد را زیبا نگه می دارد هم حلقوم او را می فشارد (ویکتور هوگو)

مردها را شجاعت به جلو میراند و زنها را حسادت (برنارد شاو)

نوید جان بدو بیا کمک. 

نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/15  توسط اوج  | 


بنده با دوستان زیاد در حال تبادل ایمیل هستم و تو چندتا گروه ایرانی هم عضو هستم. اینا یعنی اینکه روزانه معمولا سی تا ایمیل دارم که اگر یک مطلب جالب گیر بیارم که بشه تو وبلاگ هم گذاشت، اون موقع اینجا هم می نویسمش! البته نکته جالب توجه اینه که چرا ایمیل من و این هاجر خانم یکی شده و مطالب ایمیل بنده رو می خونه!  اما فکر کنم این مطلب رو دیگه نخونده چون به آدرس جي ميل من اومده.

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد. هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد. 

مرد حيران مانده بود که چکار کند. 

تصميم گرفت که ماشينش را همان جا رها کند و برای خريد مهره چرخ برود.
در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: "از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی". 

آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و بهتر است همين کار را بکند.
پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: «خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟ 

ديوانه لبخندی زد و گفت: من اينجام چون ديوانه ام. ولی احمق که نيستم! 

نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/13  توسط اوج  | 


این مطلب رو یکی از دوستانم برایم فرستاد و راستش نمی دونم واقعیت داره یا نه اما از ایرانی جماعت این کارها بعید نیست! 

همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل یک بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت. وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد، بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره!

کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره ... و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته  

کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین را به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد. خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + ۱۵ دلار و ۸۶ سنت کارمزد وام رو پرداخت کرد. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت: " از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم"

و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟

ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: "تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته یا اطمینان خاطر با فقط 15.86 دلار پارک کنم".

 

نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07  توسط اوج  | 


حوالی سال 1230 ه.ش:

مرد: دختره‌ ی خیر ندیده! من تا نكشمت راحت نمیشم! اصلا" اگه نكشمت خودم كشته میشم!
زن: آقا، حالا یه غلطی كرد! شما بگذر. نامحرم كه تو خونه مون نبوده. حالااین بنده خدا یه بار بلند خندیده!
مرد: بلند خندیده؟! این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا میخواد بره بقالی ماست بخره! همش تقصیر توئه كه درست تربیتش نكردی. نخیر نمیشه. باید بكشمش!
(بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه ازخر شیطون پیاده می‌شه و دخترگناهكارشو می‌بخشه!)

زن: آقا خدا سایه ی شما رو هیچوقت ازسر ما كم نكنه

نیم قرن بعد ،سال 1280:

مرد: واسه من می‌خوای بری مدرسه درس بخونی؟! می‌كشمت تا برات درس عبرت بشه! یه بار كه مردی دیگه جرات نمی‌كنی ازاین حرفا بزنی! تو غلط كردی! تقصیر منبود كه گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده! حالا چی؟
زن: آقا، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نكرده می‌گیره‌ها! یه شكری خورد. دیگه از این شكرها نمی‌خوره. قول میده!
مرد (با نعره حمله می‌كنه طرف دخترش): من باید بكشمت! تا نكشمت آروم نمیشم! خودت بیای خودتو تسلیم كنی بدون درد می‌كشمت!
زن: وای آقا تو رو خدا از خونش بگذرین. منو به جای اون بكشین!
(بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه ازخر شیطون پیاده می‌شه و دخترگناهكارشو می‌بخشه!)
زن: خدا شما رو تا ابد واسهء ما نگهداره. 

یك قرن بعد ازاولین رویداد ، سال 1330:

مرد (بعد از گرفتن كمی زهر چشم وشكستن چند تا كاسه كوزه!): چی؟! دانشسرا؟! (همون دانشگاه خودمون). دختره ی چشم سفید حالا می‌خوای بریدانشسرا؟! می‌خوای سر منو زیر ننگ كنی؟مردم از فردا نمیگن آقا رضا غیرتت كو؟! فاسد شدی برا من؟ شیكمتو سورفه (سفره) می‌كنم!
زن: آقا، تو رو خدا خودتونو كنترل كنین. خدای نكرده یه وخ (وقت) سكته می‌كنین!
مرد: چی میگی ززززززن؟! من اگه اینوامشب نكشم دیگه فردا نمی‌تونم جلوی این فسادو بگیرم! یه دانشسرایی نشونت بدم كه خودت كیف كنی!
(بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه ازخر شیطون پیاده می‌شه و دخترگناهكارشو می‌بخشه!)
زن: آقا الهی صد سال سایه تون بالای سر ما باشه  

حوالی سال 1360:

فریاد مرد خونه تا هفت خونه اونطرف ترمیرسه كه: بله؟! میخواد بره سر كار؟! یعنی من دیگه انقدر بی غیرت و بدبخت شدم كه دخترم بره سر كار و پول بیاره تو خونه؟! پس من اینجا هویجم؟! مگهاینكه برای این بی آبرویی از روی نعش من رد بشی! 
زن: حالا تو عصبانی نشو. این بچه سنمیفهمه. دوستاش یادش دادن این حرفارو! چند روز دیگه یادش میره. ببخشش. خدا تو رو برای ما حفظ كنه.

همین چند سال پیش ، سال 1380:

مرد: كجا؟! می‌خوای با تكپوش (از این مانتو خیلی آستین كوتاها كه نیم مترهم پارچه نبردن و مثل جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می‌كنن!) و شلوارك (از این شلوار خیلی برموداها!) بری بیرون؟! می‌كشمت! من، تو رو، می‌كشم!
زن: ای آقا، خودتو ناراحت نكن بابا. الان دیگه همه همینطورین! (شما بخونید اكثرا")
مرد: من اینطوری نیستم! این امروز كه اینجوری باشه لابد فردا میخواد نوبل صلح هم از دست اجنبی بگیره! دختر،لااقل یه كم اون شلوارو پائین‌تر بكش كه زانوتو بپوشونه! نه، نه، نمی‌خواد! بدتر شد! همون بالا ببندیش بهتره! 
زن: مرد خدا عمرت بده كه دركش كردی

چند سال بعد ،سال 1400:

دختر: چی؟! چی گفتی؟! دارم بهت میگم،ماشین بی ماشین! همین كه گفتم. من با الكس قرار دارم ماشینم می‌خوام. می‌خوای بری بیرون پیاده برو!
زن: دخترم، حالا بابات یه غلطی كرد! تو اعصاب خودتو خراب نكن. لاك ناخنت می‌پره! آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت كدر می‌شه! اوه مامی، باباتم قول می‌ده دیگه از این حرفا نزنه!
(بالاخره با صحبتهای زن، دختر خونه ازخر شیطون پیاده می‌شه و بابای گناهكارشو می‌بخشه!)
زن: عزیزم خدا نگهت داره كه باباتوبخشیدی 

دو قرن بعد ازاولین رویداد ، سال 1430:

زن: عزیزم تو كه انقدر فسیل نبودی! مثلا" بین دوستات به روشن فكری وعدالت معروفی. آخه چه اشكالی داره؟این همه سال ما زنها بچه دار شدیم و به دنیا آوردیمشون، حالا با این علم جدیدو تكنولوژی پیشرفته چند وقتی هم شمامردها از این كارا بكنین! اصلا" مگه نمی گفتی جد بزرگت همیشه می گفته: چه مردی بود كز زنی كم بود؟
مرد: پس لااقل بذار بیمارستان و جنس واسم بچه رو خودم انتخاب كنم!
زن: دیگه پررو نشو هر چی هیچی بهت نمیگم!
نه ماه بعد وقتی مرد بچه بغل ازبیمارستان به خونه میاد زن با عشوه میگه: مرد من، یعنی سایه ی تو تا به دنیا آوردن چند تا بچه ی دیگه هنوزبالای سر ماست؟  

آینده ای نه چندان دور ، سال 1450:

چند تا مرد دور همدیگه نشستن و درحالی كه سبزی پاك میكنن آهسته و درگوشی مشغول بحث هستن: آره... میگن هدف این جنبش بازگردوندن حق و حقوق ضایع شده ی مردهاست!
- حق با جمشیده... ببینین این زنها چقدر از ما سوء استفاده میكنن! تا وقتی خونه ی بابامون هستیم كه باید آشپزی و بچه داری و خیاطی یاد بگیریمو توسری بخوریم! بعدشم بدون مشورت باما زنمون میدن و زنمون هم استثمارمون میكنه!
- خدا كنه این حركت به یه جایی برسه. میگن وكیل اون مرده كه زیر كتكهای زنش جون داده به رای دادگاه كه زنه روتبرئه كرده اعتراض كرده! دمش گرم.
- آره... خب داشتم می گفتم... اسم این جنبش سیبیلیسمه و اعلامیه هاش هر شب ........
در این هنگام به علت ورود خانم یكی ازمردها ، بحث به زیاد بودن خاك و علف هرزه قاطی سبزی ها كشیده میشه!
زن: زود باشین تمومش كنین دیگه! چقدرفس میزنین! اوی ، درست تمیز كن! من نمیدونم این سایه ی لعنتی شما تا كی میخواد روی زندگی ما بمونه؟ 


حوالی سال 1530 ه.ش:

رادیوی سراسری، موج تله پاتی (صدای یه خانم): با اعلام ساعت نه شب شما خانمهای عزیز را در جریان آخرین اخباردنیا قرار میدهم. به گزارش خبرگزاری بانوپرس، دقایقی قبل سایه ی آخرین نمونه ی بازمانده از جنس مرد از رویكره ی زمین محو شد! پس از پایان عمراین موجود از گونه ی مردها، از این پس نام و تصویر این مخلوقات را فقط در وبپیج های تاریخی و باستان شناسی میتوانید رویت نمایید. ساعت نه و پانزده دقیقه با خبرهای جدیدی در خدمت شما بانوان محترم خواهم بود. دینگ دینگ
 Yah


نوشته شده در  شنبه 1387/11/05  توسط اوج  |