تبليغاتX
اوج

سلام به همه

بالاخره بعد از مدتها جنگ و کلنجار رفتن با مهندسین دارای فوق تخصص در کلیه علوم کامپیوتری و غیره موفق شدم که فعلا دسترسی به وبلاگها رو باز کنم.  اما از شانس خوردم به آخر سال. امیدوارم سال جدید سالی از پر شادی براتون باشه. سالی باشد که تمام تلاشهاتون به ثمر بشینه و یک سال زیبا باشه برای تلاشهای زیبای دیگری. خلاصه یک سال توپ و باحال برای همتون باشه.

پس تا سال جدید به همتون خوش بگذره

 

نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/29  توسط اوج  | 


خب بعد از مدتها موفق شدم فعلا صفحه اول بلاگفا و وبلاگ خودم رو از فیلتر شدن دربیارم. اما کماکان وبلاگ دوستان بسته است و مجبورم با فیلتر شکن مطالب رو بخونم که خب از این راه نمی شه نظر داد. مطلب زیر توسط گروه اینترنتی ایران الایو برام فرستاده شد که جالب بود.

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه ای که دامادهايش به او دارند را ارزيابی کند.
يکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم ميزدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شيرجه رفت توی آب و او را نجات داد.
فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکينگ خانه داماد بود و روی شيشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» 
زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فردای آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روی شيشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» 
نوبت به داماد آخری رسيد.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
اما داماد از جايش تکان نخورد.
او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم؟
همين طور ايستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد. 
 
فردا صبح يک ماشين بی ام ‌و آخرين مدل جلوی پارکينگ خانه داماد سوم بود که روی شيشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»

نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/15  توسط اوج  | 


چند وقت پيش دوباره شروع كردم كتاب سرزمين جاويد رو خوندم. فكر كنم براي پنجم و يا ششم است كه اين كتاب رو مي خونم. كتابي چهار جلدي از ترجمه هاي مرحوم ذبيح ا... منصوري. هر بار كه اين كتاب رو مي خونم بيشتر از دفعه بيش مطالب جديدي در ذهنم به يادگار مي مونه و هر بار افسوس و آهي بيشتر.

 بارها به ايراني بودن خود افتخار كردم و با تمام توان و دانش ناقصم از هويت و تمدن ايران زمين سخن به زبان آوردم. به واسطه شغلم كه تماما با ملل ديگر در ارتباط هستم از كشورهاي فرانسه و ايتاليا و انگليس گرفته تا اندونزي, دبي و اتيوپي چه در ديدارهايي كه در وطنم و چه در سفرهايي كه به كشورهاي آنها داشتم, در پاسخ به كوچكترين طعنه و كنايه آنها شمشيري كشيدم و تاريخ آنها را بر سرشان ويران كردم و تاريخ و تمدن خود را به عرش بردم. اما هر روز بيشتر از گذشته سياهي در اين ديدار مي بينم. روزي پسري را مي بينم كه با مدرك ليسانس براي مستخدم شدن درخواست داده و روز ديگر خبر از جايي مي رسد كه فلان زن ميان سال به علت فشارهاي بيش از حد روحي سكته كرد و روي اجاق گاز افتاد و كاملا سوخت! روزنامه و خبرهاي ديگر هم جاي خود. اما چيزي كه بيش از اينها سوهان روح مي شود تفكري است كه صرفا مي شود به گوسفندان آنرا مربوط كرد كه هر دم از اين باغ بري مي رسد! حرفها و استدلالهاي كه گاهي اوقات در لحظه جوابي براي گفتن ندارم! اينقدر حرف بي معنا و مسخره است كه مخ آدمي هنگ مي كند كه در جواب اين كوته فكران و يا بي فكران چه بايد گفت! چه بايد گفت به قسمت كامپيوتري كه اصلا نمي فهمد وبلاگ چيست! آن موقع در جواب اين سوال كه آخر به چه دليل وبلاگها رو كاملا بسته ايد مي گويند وبلاگ مگر مربوط به امور كاري شما مي شود!! در جواب كلي منطق و حرفهاي با كلاس بزن كه كار فقط اون چيزي نيست كه در مخ تعطيل شما تعريف شده بحث معلومات عمومي و تبادل نظر هم مهم است. وقتي مي بيند كه هيچ چيز براي گفتن ندارد در جواب مي گويد ما بررسي كرديم و ديديم در بسياري از اين وبلاگها عكسهاي دور از شئونات هست! شما اگر مشكلي داريد با حراست مطرح كنيد و قطع كردن تلفن! غرض از تمام اين حرفها سخني كوتاه بود كه براي مدتي نمي توانم مطلبي را آپ كنم و در وبلاگ شما دوستان نظري را به ثبت برسانم. اما با فيلتر شكن از مطالب شما استفاده مي كنم. تا راهي براي حل موضوع پيدا كنم. صبح بخير در وبلاگش از آينده دخترش نوشته بود. اما اين اوضاع و اوصاف ديگر آينده اي ندارد! حال چه فرق مي كند كه پسر باشي يا دختر!  

نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/07  توسط اوج  |