تبليغاتX
اوج

بنده با دوستان زیاد در حال تبادل ایمیل هستم و تو چندتا گروه ایرانی هم عضو هستم. اینا یعنی اینکه روزانه معمولا سی تا ایمیل دارم که اگر یک مطلب جالب گیر بیارم که بشه تو وبلاگ هم گذاشت، اون موقع اینجا هم می نویسمش! البته نکته جالب توجه اینه که چرا ایمیل من و این هاجر خانم یکی شده و مطالب ایمیل بنده رو می خونه!  اما فکر کنم این مطلب رو دیگه نخونده چون به آدرس جي ميل من اومده.

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد. هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد. 

مرد حيران مانده بود که چکار کند. 

تصميم گرفت که ماشينش را همان جا رها کند و برای خريد مهره چرخ برود.
در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: "از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی". 

آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و بهتر است همين کار را بکند.
پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: «خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟ 

ديوانه لبخندی زد و گفت: من اينجام چون ديوانه ام. ولی احمق که نيستم! 

نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/13  توسط اوج  |